صداى اذون مياد

حال مادربزرگ خوب نيست. هر بار حال مادربزرگ بد مى شود حال و هواى دنيا بر مى گردد. همه جا مى شود مثل وقتى كه اذان آقاتى پخش مى شود. مادربزرگ ميداند چگونه نگرانت باشد كه احساس تنهايى نكنى. و حالا كه مريض و ساكت شده هيچكس بلد نيست مثل او برايش نگران باشد.

در خانه صدايى نيست. اما در سرم پوران مى خواند. ماه من را. نوايى كه فقط يكبار خوب خوانده شده و تا ابد ميتواند در پس خيال هزارباره تكرار شود. مى گويند فقط ديوانگان چيزهايى ميشنوند كه ديگران نمى شنوند. ولى باور كن تمام كسانى كه يكبار آهنگ خوبى شنيده باشند روزى ديوانه خواهند شد. روزى كه دوباره آن نوا به گوششان بخورد بدون اينكه صدايى از جايى بلند شده باشد.

ميترسم. هر بار كه تكه اى از گذشته ام براى هميشه محو مى شود وحشت مى كنم. آلبوم تر از قبل مى شوم و صداها و نگاه ها و بوهايى كه تنها من زيستمشان و براى دنياى بعد از اين ناآشناست. من ميمانم. غرق در سكوت. مقهور شنيدن نواهايى ناشنيده، مبهوت تماشاى تصاويرى ناپيدا. من، ديوانه تر از هميشه.

Advertisements

مسئله اين است

شده تا حالا نخواى زمان بگذره؟ ينى اونقدر بهت خوش گذشته باشه كه دوست نداشته باشى تموم شه؟ اصلاً بترسى از اين كه تو يه چشم بهم زدن حال خوب الانت بشه حال خوب قبل؟ شده هول ورت داره كه مبادا ديگه تكرار نشه؟ كه اين آخريش باشه؟ بعد بخواى دست به دامن همه ى كائنات بشى كه يه وردى، چوب جادويى چيزى بهت بدن بلكه باهاش بتونى براى هميشه زمان رو نگه دارى؟

 ببينم پيش اومده كه گاهى حس كنى تازه اول قصه اى هستى كه قراره بعدها براى همه تعريف كنى؟ يه قصه ى خيلى خيلى بلند كه هنوز درست حسابيم شروع نشده. و حس كنى كه تو اصلاً توانش رو ندارى. چون خسته اى. حتى خستگيت بيشتر به آخراى قصه ميخوره كه قراره سپيده ى صبح بزنه و موسيقى ملايم پخش بشه و همه چى با خوبى و خوشى تموم شه. همون موقع هايى كه ديگه تقريباً به نتيجه رسيدى و با نگاه كردن به پشت سرت تو دلت ميگى ارزشش رو داشت. اصلاً شده بترسى نكنه قصه ت هيچوقت شروع نشه؟ يا شك كنى كه نكنه خيلى قبلترا تموم شده باشه؟

سخته «بودن» . گاهى فكر مى كنم آدم مثل درختيه كه مدام داره براى فرار نقشه ميكشه. نميشه ديگه. نه؟

فاصله يعنى بى فاصلگى

فاصله را تعريف كنيد؟ مسافت ميان دو چيز. حالا مسافت را تعريف كنيد؟ دورى نقطه اى از نقطه اى ديگر. ببينيد تعريف دورى چه مى شود؟ فاصله داشتن دو چيز. بر مى گرديد به نقطه ى اول.

مردى با كت و شلوار و كيف چرمى از دفترخانه اى در ملاصدرا بيرون ميايد و سوار موتورش مى شود. مشغول روشن كردن موتور بوده كه نيسانى آبى رنگ ناغافل دنده عقب مى آيد و محكم به او مى كوبد. مرد و موتور با هم پخش زمين مى شوند و از تمامى سطح خيابان و كناره اش، سر مرد به برجستگى بلند جدول مى خورد. مدت بلندى كما، مدت كوتاهى فراموشى و كمتر از آنى مرگ. پنج سال بعد حوالى هشت شب، دخترى بلند قامت با كفش و كوله اى صورتى و هندزفرى به گوش، ميرزاى شيرازى را به سمت كريمخان تنهايى قدم مى زند. كمتر از آنى چشمش به تابلوى دفترخانه اى مى افتد، مدت كوتاهى به آن خيره مى ماند و مدت بلندى همانجا كناره پياده رو مى نشيند و بلند بلند گريه مى كند. اشكى به دنبال اشك. قطره هايى درشت و شفاف و داغ. به همان داغى پنج سال پيش. انگار كه هرگز زمانى سپرى نشده. نه شبى آمده و نه روزى رفته. حجم بزرگى از زمان و زندگى ناگهان ناپديد مى شود تا او را به همان لحظه برگرداند. و دوباره نيسانى آبى رنگ دنده عقب مى آيد و مردى با كيف چرمى پخش زمين مى شود.

مرد از پله هاى متروى خيام بالا مى آيد. مردى شبيه همه ى مردهايى كه از پله هاى متروى خيام بالا مى آيند. كسى نمى داند كه او پنجمين تاجر بزرگ اين شهر شلوغ است. سلانه سلانه خيابان بهشت را به سمت حسن آباد پياده گز مى كند. سال هاست كه آشناى اين مسير است. قدم زنان روى سنگفرش هاى قديمى خيابان بهشت مسيرش را پى مى گرفت كه ناگهان مى ايستد. مقابل ورودى شماره پنج پارك شهر. بايد عبور كند. مقصدش جاى ديگرى است ولى چيزى قدم هايش را زمين گير كرده. چيزى مثل تنهايى كودكى سبزه و خجالتى. همان پسربچه اى كه سى و هشت سال قبل بايد سه روز در هفته بعد از مدرسه درست همانجا، كنار ورودى شماره پنج پارك، بستنى يخى مى فروخت. روى همان لبه ى سنگى ديوارى كه پسرك تكيه مى داده مى نشيند و سيگارى روشن مى كند. به عابرانى نگاه مى كند كه حالا هيچ نيازى به نگاهشان ندارد. همه چيز عوض شده ولى هيچ چيز تغيير نكرده. و اين قديمى ترين شعبده ى زندگى است. پسربچه هنوز همانجاست، در خيابان بهشت، و لحظه اى بعد طعم گلوى مردى تكيه داده به ديوار سنگى ورودى شماره پنج پارك شهر تلخ مى شود.

ظاهراً واژه نامه ها ديگر صداقت ندارند. فاصله امتداد احساسى است كه گمان مى كرديد مدت ها پيش تمام شده، مسافت ناپديد شدن فاصله اى است كه آن را دور مى دانستيد و دورى طى نكردن مسافتى است كه خيال مى كرديد طى كرديد. 

و «هميشه برگشتن به نقطه اول» اين معنى تمام واژه هاست.

من و ابراهيم

با اشاره ى دست به زكى كه ته قهوه خانه تازه روى صندلى نشسته بود فهماند كه دو قليان خوانسار بياورد و بلافاصله شروع به تعريف كرد؛«تازه ويديو اومده بود. تو خونه ى ما به فيلماى آمريكايى ميگفتن صحنه دار. حتى اگر صحنه اى نداشت. توى هر فيلمى كه زبونش انگليسى بود اصل به اين بود كه هيچ زن و مردى به هم نزديك نميشن مگه براى بوسيدن هم. با همين پيش فرض هم حتى اگه يه مادربزرگ و نوه هم تو يه فيلم آمريكايى صورتاشونو به هم نزديك مى كردن. صاحاب كنترل سريع ميزد بره. واسه همين سه مدل فيلم بيشتر نميديديم. تركى و هندى و فيلماى دوبله»

لبخند سفت و كوتاهى زد و از جيب پيراهنش كاغذ كوچك مربع شكلى را بيرون آورد و شروع به لوله كردنش كرد؛

«با فيلماى دوبله شده مشكلى نداشتن. شايد چون ديگه حرفاشونو ميفهميدن و راحت تر ميتونستن علاج واقعه قبل وقوع كنن»

زكى قليان ها را روى ميز سنگى گذاشت. از همان ميزهاى پايه بلند چلوكبابى هاى قديم. چشمش كه به قليان خورد با اشتياق شروع به قرار دادن كاغذ لوله شده به سر شلنگ كرد و همزمان با دقت زغال هاى درشت چيده شده روى قليان را ورانداز مى كرد. كام اول را كوتاه گرفت. انگار فقط براى ارزيابى صداى قليان و مطمئن شدن از اندازه بودن آب توى تنگ؛

«يه بار، يه ظهر روشنى مامان يه فيلم تركى گذاشت. بازيگرش ابراهيم بود. تاتليس»

كام دوم و سوم را پشت هم و بلندتر گرفت. و همزمان گوشه ى چشمى هم به لرزش آب توى تنگ قليان داشت. 

«منم نشستم كنارش و تا آخرش ديدم. قصه ى يه مرد ساده ى مهربون بود كه يه دختر چشم آبى مو مشكى عاشقش ميشه. اون وسط مسطا مرده ميفهمه سرطان داره. به كسى نميگه. فقط شروع ميكنه به پس زدن دختره»

زغال ها گل انداخته بود و خيلى زود عطر تنباكوى خوانسار بلند شد. با هر كامى كه از لوله ى باريك و كاغذى سر شلنگ مى گرفت، دود سپيد غليظى از دهانش بيرون ميزد.

«بهش كم محلى ميكنه، سرش داد ميزنه، حتى يه جاهايى تحقيرش ميكنه. خلاصه خسته ش ميكنه تا دختره بره. نمونه. بدبخت نشه. آخرشم بالاخره دختره ميذاره ميره. با ناراحتيم ميره. با اين فكر كه چه مرد نامهربون نامردى و فلان. اون ته ته فيلمم ابراهيم ميميره. تو تنهايى. روى همه ى اينام كلى آهنگاى سوزناك تركى پخش ميشد»

ابروهايش را بالا برد و با لحنى اغراق شده و مثل كسى كه هنوز باور نكرده باشد ادامه داد؛

«يادمه خيلى تحت تأثير اون فيلم قرار گرفته بودم. تا يكى دو ساعت بعدش هنوز بغض تو گلوم بود. بين اون همه مرداى زرد و قرمز پوش هندى كه از اول تا آخر فيلم با اسب و موتور و جيپ پشت يه دختر لوس ميرقصيدن و التماس ميكردن، يه مرد سيبيلوى آروم ديده بودم كه چيزى كه همه دنبالش بودنو پس زد تا خرابش نكنه»

به اينجا كه رسيد يكهو ساكت شد. انگار كه نوار تمام شده باشد. كام هاى بلندترى مى گرفت و صداى قلقل قليان محكم تر از قبل شنيده مى شد. ميان كام هايى كه مى گرفت شلنگ را از لبش جدا نمى كرد. همانجا ثابت مقابل دهنش نگه داشته بود و فقط از كنار لبش آرام دود ممتد خوانسار را بيرون مى داد. مثل اين بود كه مابقى حرف هايش را درون شلنگ قليان مى دمد و حالا قليان به جاى او صحبت مى كرد. بعد از هفت يا هشت كام بلند بالاخره دوباره به حرف آمد. اينبار ولى با صدايى آرام تر؛

«غرض اينكه گاهى فكر مى كنم زيادى ازون فيلم تأثير گرفتم. انگار بغضش هنوز تو گلومه. مخصوصاً وقتى به كارا و حرفاى اين روزام نگاه ميكنم. دارم مدام دورمو خلوت تر از قبل ميكنم. به هركس به يه شكل آتويى ميدم كه بره و برنگرده. خوشبختى كه هيچ، انگار اصلاً حال هيچكسم نميتونم بهتر كنم. بايد قبول كرد تنهايى يه عده عين مصلحته. سرگردونى خيليامون نتيجه ى خودخواهى آدماى قبليه. اونايى كه از ترس تنهاييشون صاحب چيزى شدن كه لياقتش رو نداشتن. بهاى تنها نموندندشون رو هم با خراب تر كردن حال بقيه دادن»

كلماتش را با فاصله به هم وصل مى كرد. انگارى كه فكرى در سرش به سرعت مى گذشت و كلمات پشت سر آن فكر هى مى دويدند و هى عقب مى افتادند. به ابر سپيد جمع شده روى شرابى آب تنگ قليان چشم دوخته بود؛

«آدما وقتشون كمه. و خب كيه كه دوست داشته باشه ترمز بقيه بشه؟ هوم؟»

چشمانش را يكباره و محكم از هم باز كرد. مثل خوابالوده اى كه نمى خواهد بخوابد. لبخند ملايمى زد ولى چشم هايش هنوز جدى بود؛

«ظاهراً خيليم شبيه ابراهيم تاتليس اون فيلم نيستم. نه سيبيل دارم نه سرطان. تازه روى قدم زدناى منم هيچ آهنگى پخش نميشه. ولى خب فكر ميكنم دست كم مردنامون مثل هم باشه، تو تنهايى»

حالا همهمه ى قليان ها بلند شده بود. اتفاقات زيادى افتاده بود كه بايد تعريف مى كردند.

و هيچكس به مادر داغدار گريه كردن ياد نمى دهد

در باز مى شود. بخار كمرنگى در هوا به رقص در مى آيد و به آرامى محو مى گردد. حوله را مثل شالى بلند روى دوشش انداخته. فقط شلوار مشكى اش را به پا مى كند و به سمت آشپزخانه مى رود. به ساعت كوچك گوشه ى اوپن نگاهى مى اندازد. شش و ده دقيقه ى صبح. درست مثل هر روز. در امور غريزى دير و زودى وجود ندارد. و چه چيز غريزى تر از تمام زندگى؟

ليوان شيرش را توى مكروويو مى گذارد و سه بار دكمه را فشار مى دهد. هر فشار دكمه يعنى سى ثانيه. نود ثانيه اندازه است. شايد خودش هم خبر نداشته باشد ولى سخت پايبند به اين زمانبندى است. در تمام اين سالها يك بار هم نشده كه كمتر از سه بار دكمه را براى گرم كردن ليوان شيرش فشار دهد. يك بار كه از روى عجله اشتباهى چهار بار دكمه را زده بود، بلافاصله دستگاه را خاموش كرد و دوباره از اول سه بار دكمه را زد. در جزئيات كوچك روزمره همه چيزش حساب شده پيش مى رود. اگر استعدادى داشته باشد احتمالاً همين است؛ پيش بينى اتفاقات بيهوده.

موهاى نيمه مرطوبش را به يك طرف كنار ميزند. مرباى هويچ را آرام روى نان تست پخش مى كند. صبورانه و آهنگين. انگار كه در دنيا هيچ كارى جز پخش كردن مربا روى نان ندارد. در آن لحظه به هيچ چيز فكر نمى كند. گاهى بايد ياد گرفت تا آهسته عادت كرد. مثل چشمها در تاريكى. نه در گذشته است و نه در آينده. حتى به همه ى اكنون هم نمى انديشد. فقط به يكدستى رنگ مرباى هويچ بر گستره ى چهارگوش نان تست. او دارد ياد مى گيرد؛ قناعت كردن به قسمت كوچكى از اكنون.  

ليوان شيرش داغ شده. حالا آن را روى ميز ميگذارد تا كمى خنك شود. شايد هيچوقت به اين فكر نكرده كه ميتواند يكبار كمتر دكمه مكروويو را بزند و در عوض بدون معطلى شيرش را سربكشد. شايد هم فكر كرده اما چيزى در درونش به اين انتظار نياز دارد. چيزى مثل ذات تغييرناپذير انسانى اش. خودآگاهى اش را بيهوده مى يابد و خودش را تكه اى از تنها پازل دنيا. مى تواند تا ابد جدا بيوفتد و تن به بازى ندهد. ولى هيچ بازى ديگرى نيست. هرچه هست همين است و نه بيشتر. و اين قدرت غالبه ى زندگى است كه آرام و بيصدا همه را مثل هم مى كند. از دورتر با كنار دستى تان مو نمى زنيد.

تكه اى از نان و مربايش را در دهانش مى گذارد و آرام مشغول جويدن مى شود. چشمش به نقاشى تقويم روى ميز مى افتد. طرحى از اردشير رستمى. بيد لرزانى كه انگار دامنى بلند به پا كرده باشد. زير نقاشى شعرى از ايلهان برك نوشته شده. از تمامى آن شعر فقط يه خطش را مى خواند. شايد همان قسمتى كه ذات تغيير ناپذيرِ مثل همه اش نياز دارد؛
«فراموش شده ترين اتفاقى كه به ياد مى آورم» 

كشتى تدبير در موج رضا افتاده است

ابرى ابرى نيست ولى با اين حال باران لحظه اى قطع نمى شود. هواشناسى پيش بينى كرده دو ماه پر بارش خواهيم داشت و بعد از آن سال خشكى پيش روست. بخاطر همين باران و سوز بهارى هم كسى اين حوالى نيامده. حوالى باغ. كوه ها پشت به پشت هم، شفاف و خيس ديده مى شوند و خالى بودن آن منطقه به حدى است كه صداى باران هم بخشى از سكوت باغ شده. مرغ و خروس ها از همان صبح زود كه از حصارشان بيرون آمدند هنوز در باغ مشغول گشت و گذارند. مرغ و خروس ها كه نه، دقيق تر مى شود مرغ ها و خروس. سيزده مرغ و يك خروس. برگ و برى نيست اما در عوض بوى خاك و زمين خيس همه جا پخش شده. بهار شده. نه مثل كتاب ها پر از عطر گل و شكوفه اما تازگى هوا نفس هاى عميقت را مى سوزاند.در خاكسترى شارپ صبحگاهى و سكوتى آهنگين از صداى باران و نسيم و خروس و مرغ ها تنها زير آلاچيق نشسته ايد. آرامشتان واقعى است. با اين كه ميدانيد محصول موقت اين وضعيت موقتى است ولى با اين حال خود را تمام و كمال به جريانش سپرده ايد. بى هيچ فكرى. انگار كه براى مدتى پريز دنيا را از برق كشيده باشند. و هيچ كجا هيچ خبرى نيست. 

با وجودتان -نه با خودتان- لحظه اى تنها نشسته ايد. تمام سيرش را در خطى افقى و در يك قاب نگاه مى كنيد. مثل تماشاى تابلويى كوچك. 

آقاى سهرابى فقط آبرنگ مى كشد. و مى گويد در تمام اين سال ها لذت بزرگتر براى او نقاشى نبوده. بلكه زمانى بوده كه نقاشى تمام شده، خشك مى شود و او ساعتى بعد دست و رو شسته پشت ميز كارش مى نشيند و زير نور چراغ مطالعه، ذره بين به دست به نقاشى اش نگاه مى كند. و هر بار شگفت زده مى شود. نه از طراوت رنگ ها و نه از زيبايى آنچه به تصوير كشيده. شگفت زده مى شود لحظه اى كه از نزديك پيكسل به پيكسل نقاشى آبرنگش را تماشا مى كند و مى بيند آنچه كشيده با تمام پيچيدگى ها و جزئياتش در واقع هيچ نيست. در آبرنگ خط و خطوط مجزاكننده اى براى طرح وجود ندارد. صرفا رقص قلم مويى رنگى بر كاغذ. پس وقتى به نقاشى بانوى دامن بلند چتر به دست از خيلى نزديك نگاه مى كنيد، نه بانويى مى بينيد نه دامن بلندى و نه چترى. فقط چند لكه ى آبى فيرزه اى، صورتى مات و مشكى ذغالى.

از انتهاى باغ صداى بلند مرغى شنيده مى شود. خروس ناگهانى و مضطرب به طرف صدا مى دود. در باغ اما، هنوز بهار است. 

وقت خنديدن رسيد بهم بگو

يك كتاب حجيم كنار دستم نيمه باز رها شده و عميقاً مترصد انجام هر كارى هستم بغير از خواندنش. هميشه هزار راه زيبا براى تلف كردن وقت هست و فقط يكى دو گزينه ى خيلى خسته كننده براى استفاده از زمان. حتى از الان دارم فكر مى كنم كه بعد از تمام شدن اين نوشته هم، آهنگ بدون نامى كه صبح امروز برايم فرستاده شده را گوش كنم. نه براى اين كه ببينم قشنگ بوده يا نه، بيشتر براى اينكه بفهمم اسمش چه بوده يا برايش اسمى انتخاب كنم. از نگه داشتن آهنگ هاى بدون نام احساس معذب بودن مى كنم. حتى خود آهنگها هم مى دانند بلاتكليفى چيز خوبى نيست.

هر چند اگر آهنگ خوبى هم باشد بعيد مى دانم نگه ش دارم. دوباره مدتى است كه حوصله ى گوش دادن به هيچ آهنگى ندارم. همين ديشب هم كه در ترافيك همت اسير شده بوديم و سيلى از آهنگها و ترانه ها دزد سكوت شده بودند، همه ى حواس من به بيرون بود. نگاه از پشت پنجره ى ماشين به بيرون پرمعناترين نگاه هاست. يعنى نمى توانى نگاه كنى و فكر نكنى. تماشاى هر صحنه اى از پشت پنجره ى ماشين بهانه اى مى شود براى آن كه تا خرخره در خودت غرق شوى. به ماشين جلويى نگاه مى كردم. پسربچه اى كه روى صندلى عقب ايستاده بود و دست هاى كوچكش را روى شيشه ى عقب ماشين چسبانده بود و به ما نگاه مى كرد. در نگاهش چيزى نبود ولى وقتى اين صحنه را مى ديدى خيال مى كردى كه با حكم دادگاه پسر بچه را از ما گرفته اند و دارند او را از ما جدا مى كنند. ياد زمان كودكى ام افتادم. برخلاف آن پسرك، من هيچوقت نمى توانستم وقتى توى ماشينم به عقب نگاه كنم. نگاه كردن به عقب حالم را بد مى كرد. توى ماشين با نگاه كردن به جلو، احساس مى كردى اين تو هستى كه دارى با سرعت از كنار همه چيز مى گذرى. ولى وقتى از شيشه پشت به عقب نگاه مى كردى، مى ديدى اين بقيه هستند كه با سرعت از تو عبور مى كنند. انگار كه تو بى حركت مانده اى و همه دارند از تو دور مى شوند. سرگيجه ى شديدى مى گرفتم و در لحظه دلم آشوب مى شد. پسرعمويم از اين نقطه ضعفم با خبر بود و براى همين خيلى به خودش افتخار مى كرد كه مى تواند به ماشين هاى پشتى نگاه كند. حتى اگر ماشينى هم پشت سرمان نبود او ايستاده به شيشه ى عقب مى چسبيد و به جاده زل ميزد. اين صفت براى هيچكس در هيچ كجاى دنيا و در هيچ برهه اى از تاريخ نقطه ى قوت نبوده و نيست. ولى براى پسرعموى من تبديل به توانايى شده بود. احساس توانمندى از ناتوانى ديگرى. همينقدر خنده دار.

ولى با اين حال رابطه ام با پسرعمويم اصلاً بد نبود. همبازى هاى بسيار خوبى بوديم. زمانى كه كودكى فقط همبازى مى خواهى. چگونه بودنش برايت خيلى مهم نيست. بزرگتر هم كه ميشوى همين است. فقط آن موقع ياد ميگيرى كه انكارش كنى. با تمام اين اوصاف در تمام سال هاى كودكى فقط يك بار دعوا كردم آن هم با همين پسرعمويم بود. يك روز حين بازى، شمشير پلاستيكى من را برداشت و گفت كه مى خواهد با آن به برادرم كه آن روزها تازه چهار دست و پا راه مى رفت ضربه اى بزند تا ببيند شمشير واقعى است يا نه. من هم با او دعوا كردم. چطورش را يادم نمى آيد. احتمالاً بايد سرش داد زده باشم چون تا همين الان هم با كسى دست به يقه نشدم. بعدها كه مادرم مى گفت پسر عمويم با گفتن آن حرف فقط مى خواسته شوخى كرده باشد حرفش را نپذيرفتم. ولى حالا كه به آن ماجرا نگاه مى كنم مى بينم شايد بيشترش تقصير من بوده كه متوجه شوخى او نشدم. استعدادى كه ظاهراً هنوز هم از آن بى بهره ام. يعنى يا بقيه خيلى بى كيفيت شوخى مى كنند يا من خيلى در تشخيصش ناتوانم. و راستش برايم مهم است كه بفهمم. هنر تشخيص شوخى ها از جدى ها. نقطه ى عطف هر تحولى ميتواند همين شوخى هايى باشد كه جدى ميشوند يا جدى هايى كه در گذر زمان و تجربه ميفهميم فقط شوخى بودند. اما گاهى در قبال فهميدنش، براى هميشه خودِ پُرشورمان را از دست مى دهيم. هرچند كه انگار زندگى همين است. مدام آدم قبلى نشدن.

جايى مى خواندم بودا گفته زندگى در كل چيز لذت بخشى نيست. دوست دارم اين سه بند را هم به آن اضافه كنم؛ مخصوصاً براى كسانى كه آهنگ هاى بى نام را دوست ندارند، براى افرادى كه از نگاه كردن به عقب سرگيجه مى گيرند، و براى آنهايى كه قدرت تشخيص شوخى ها را از جدى ها ندارند.